هرچه میخواهد دل تنگت بگو

خدایا نمی گویم دستم رابگیر,عمریست گرفته ای مبادا رها کنی


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/22ساعت 2:42 PM  توسط فاطمه  | 

زير باران  بيا قدم بزنيم

حرف نشنيده اي  به هم بزنيم

نو بگوييم و نو بينديشيم

عادت كهنه  را به هم بزنيم

و ز باران كمي  بياموزيم

كه بباريم  و حرف كم بزنيم

كم بباريم اگر، ولي  همه جا

عالمي  را  به چهره  نم بزنيم

سخن از عشق خود به خود زيباست

سخن هاي  عاشقانه اي  به هم بزنيم

قلم  زندگي  به دل است

زندگي  را بيا  رقم بزنيم

سالكم  قطره ها در انتظار  تواند

زير باران  بيا قدم بزنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/16ساعت 2:41 PM  توسط فاطمه  | 

 

 

 

به نظرتون باید با اینا چیکار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 گالری عکس کودک (7) 

گالری عکس کودک (7)

گالری عکس کودک (7)

 

واسه دیدن بقیه اش برین به ادامه مطلب

گالری عکس کودک (7)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت 10:2 AM  توسط فاطمه  | 

                                        پيداست غم عشق تو از رنگ نگاهم

                        سوگند به چشمان تو حاشا شدني نيست

                             بي مرحم اعجاز نگاه تو عزيزم

                         اين کهنه ترين زخم مداوا شدني نيست

                              بعد از تو نبندم دل به ... اري

                        عشق دگري در دل من جا شدني نيست

                              باور بکن اين زندگي اندر منظر من

                          بي منظر چشم تو زيبا شدني نيست

                            افسرده ترين است دلم بي تو بهارا

                          اين باغ خزان ديده شکوفا شدني نيست

                              يخ بسته وجودم ز زمستان جدايي

                          برف غمت از دشت دلم پا شدني نيست

                              گفتم ببرم خاطره ي عشق تو ازیاد

                          هر چند که کوشيده ام اما شدني نيست 

                            ديريست به دنبال تو ميگردم و افسوس
 
                          اين گمشده انگار که پيدا شدني نيست...

      

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/04ساعت 2:57 PM  توسط فاطمه  | 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي
فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم
نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته
 يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته
يه وقت من و گم نكني تو دود اون شهر غريب
 يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟
دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره
يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عكساي نازنين تو با چند تا گل كنارمه
يه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه
وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير
مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هيچ وقت نگير
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه ي غصه و غمه
تحملي كه تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا ماله مني تا هميشه
دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فكر نكني از راه دور دارم سفارش ميكنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميكنم
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكي خنده هات كنن

 تقدیم به آنکه دلش دریاست ...


 

از اینجا تا آخر دنیا باهاتم !!!

اینم واسه کسیه که همه دنیامه ، دوستت دارم دیوونه !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 4:0 PM  توسط سامان  | 

من آواز تحقیر مرگ را میشنویم
من صدای پر پر گشتن لحظه ها را میشنوم
من از این اواز تلخ هق هق وجود نا ارامم را می شنوم
من از این آواز سرگردان پر ابهام بیزارم
من گمشدن آرزو ها را با چشمانم دیدم
و گریه ی زندگی را با گوشهایم شنیدم
نگاه کن که در اینجا غم چه نگاهی دارد
نگاه کن چگونه تمامی رویاهای یک پرنده ی کوچک به پوچی میگراید
و اکنون به کدامین امید میتوان دلبسته بود
به کدامین لبخند میتوان پاسخ گفت
وبا کدامین آواز میتوان سرود خواند
پس از لبخندها مرگ چه شادمانه سرود خواند
و چه ساده حرفهای ناشنیده را به وسعت نیستی هدیه کرد
و اکنون قناری ها نیز آواز زندگی را در میان هنجره ی غربت سرود نمیخوانند
چشمهایشان به وحشت آلوده گشته است
وحشت از برتری مرگ که به آرزوهای ناتمام میخندد
وحال حتی اشک نیز تسلی غرور از دست رفته نیست
و ما سر شکستگان امروزیم
نبرد را به سادگی باخته ایم
وبه سکوت سرد انزوا پناه بردیم
و باز صدای آواز مرگ بود که تنهاییمان را شکست
ومن از این آواز سرگردان پر ابهام بیزارم

http://nhacvietplus.com.vn/Library/Images/20/2010/07/anhtin/love-you.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 3:56 PM  توسط سامان  | 

 
 
با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد
 
 ولی من تو را عاشق می باشم،

 



ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات 
 
 
به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی

 و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد

 

، دل کوچک من خیلی قنج می رود.

 

ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که

'

'کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که

 

 در گلویت گیر کرده می باشم و

 

اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا

 

 با ان کت شلوار مسخره

 

اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم

 

از بس عباس اقای

 

بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟

 

'' و تو بی حیایانه خندیدی

 

و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم

 

که غیرت خونم نرمال شود.

 

 من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان

 

کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'

 

' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و

 

 در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای

 

می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری

 

و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم

 

 و با سوزیدنم می سازم.

 

ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد

 

و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد''

 

من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی

 

 و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی

 

سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه

 

به من گفت:'' فسقلی الدنگ!''

 

 تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی

 

ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که

 

فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی

 

 و بابایم عاشق او می باشد

 

 و به زودی با هم همسر می شوند و

 

من خیلی خوشحال می باشم که خانم

 

معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای

 

 خوشبختی بابایم تلاش می کند....'

 

' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد.

 

دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!''

 

 من خیلی ناراحت می باشم که

 

خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند

 

 

 و دیکته های بد اموزی می گوید از بس

 

که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:

 

'' من رفتم. به بابایت سلام برسان

 

 بگو پول این تدریس خصوصی ها را

 

می کشم روی مهریه!! جالب بید .

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/25ساعت 12:7 PM  توسط فاطمه  | 

http://images.abunawaf.com/2006/09/1381_p77526.jpg

کاش همیشه میشد اینقدر بی ریا بود و از ته دل کسی رو دوست داشت

 

به شراب بوسه هایت که از آن همیشه مستم گل من! تو را نه اکنون، همه عمر می پرستم
                                                            
                                                            
راستی الان تو فصل زمستونیم دیگه ، شب یلدا هم با همه ی قشنگیاش تموم شد تا زمستون بیاد و با رنگ سفید خوشگلش همه جا رو بپوشونه .
 

There is short distance between love and hate

But  you  learned  this  fact  very  very  late

 

Now see the  sweet dream is dead

But you still lie in bed

 

Wake up and come near

Without shock and fear

 

You find the truth hear

My eyes show you clear

 

 اینم یه شعر انگلیسی در مورد عشق و نفرت
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/30ساعت 5:5 AM  توسط سامان  | 

سلام ای زندگی خوبی؟

 

سراغی ای قدیمی یار از احوال ما دیگر نمی گیری ؟

 

کمی نا مهربان گشتی

 

عزیزا امتحان دیگری در پیش رو داری ؟

 

تمام عمر ما شد درس و بعدش امتحان وگاه تجدیدی

 

ببینم سهم مردودی که تقدیرم نفرمودی ؟

 

خدایی غیر درس و امتحان صبر کار دیگری با ما نداری ؟

 

روی خوش یا خورده حالی مهربانی دربساطت نیست؟

 

از آن ابرو مه و باد وفلک

 

آری  جناب گرم خورشیدت

 

که گویی یادشان رفته دگر در کار ما باشند

 

من چیزی نمی گویم

 

گرامی زندگی با ما مدارا کن

 

بپرس احوال ما را گاه گاهی مهربانی کن

 

چه می شد راز لبخندی نشان همرهان ما تو می دادی ؟

 

یا که گاهی دست مهری شانه گرمی

 

برایم هدیه می کردی ؟

 

عزیزم زندگی قهری ؟

 

منم فرزند آدم میهمان خاکی دنیا

 

 هزارو یک شب دنیا که دیدم

 

قصه فردای روشن را برایم ارمغان آور

 

شنیدم بازی با مردمان را دوست می داری

 

دراین هفت سنگ دنیا هر چه من چیدم

 

تو با یک گوی نامرئی تمامش را که می ریزی

 

و دربازی قایم باشک این روزگاران

 

هر چه گشتم من نمی دانم کجا پنهان تو می گردی ؟

 

امان از دست این بازی نافرجام لجبازی

 

که گویا خوب می دانی

 

هلا ای زندگی با مردمان قدری مدارا کن

 

خنک آبی و نان گرم را در سفره هامان نه

 

کسی چیزی به تو گفته که از ما روی گردانی ؟

 

گره از ابروان بسته ات وا کن

 

سعادت را مهیا کن

 

به لب هامان کلام مهر جاری کن

 

به چشم ما نگاه با عطوفت را عطا فرما

 

و دستان  با سخاوت آشنایی ده

 

و بر دهلیز های قلب ما بنویس

 

ورود کینه ممنوع است

 

تو یاد عاشقی را یاد ما آور

 

 

بگو تا عشق مهمان تمام خانه ها گردد

 

بفرما تا نوازش باز  برگردد

 

رسوم مهرورزی را تو احیا کن

 

وبر دیوار ها حک کن

 

در این وادی سلام وخنده آزاد است

 

و با یاد خدا بازار حزن و خوف تعطیل است

 

تبسم رایگان و با سخاوت عرضه می گردد

 

کسی اینجا به جرم عاشقی در بند وتنها نیست

 

خلاصه زندگی خود را خدایی کن

 

به تو ای زندگی با عشق می گویم

 

تو را بر جان زیبا لحظه های عمر ما

 

آری به عشق پاک فرهادین ما سوگند

 

به لبخندی تو کام مردمان خوب ما را باز شیرین کن

                                                                              

   کیوان شاهبداغی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 10:21 AM  توسط فاطمه  | 

اینجوری باشین تا هیچ وقت دل کسی رو نشکنین

 

چون اگه شکستین تا همیشه مدیون اون دل

 

میمونین....

 

 


عکس

هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن دلش رو

 

داری،

 

هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا میشی،

 

هرگز نگو دوست داری اگر حقیقتا به ان اهمیت

 

نمیدی،

 

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد،

 

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن

 

 داری،

 

هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافظی در

 

 پیشه،

 

به کسی نگو تنها اوست وقتی در ذهنت به دیگری

 

فکر میکنی،

 

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش رو نداری،

 

کسی رو که دوس داری به این اسونی

 

از دست نده،

 

شاید هیچ وقت کسی رو به اون اندازه دوس

 

 نداشته باشی،

 

و نسبت به کسی که دوست داره بی تفاوت نباش،

 

شاید هیچ وقت کسی به اون اندازه

 

 دوست نداشته باشه،

 

 خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری

 

بگذرانی خیانت می تواند .....

 

دروغ دوست داشتن باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/12ساعت 3:56 PM  توسط فاطمه  | 

تو را به جان سپیده ؛ تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم، تو را به سوره مریم

تو را به نازکی خواب یک بنفشه ی زیبا

تو را به بارش باران، تو را به آبی دریا

تو را به پاکی کوثر، تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به جان شقایق ، تو را به لاله تبدار

تو را به گرمی آتش ، تو را به لحظه دیدار

تو را به هق هق آرام و بی صدا ، سو گند

بمان

بمان که گر تو بمانی ، بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی ، هزار خواهد خواند

بمان بهانه بودن ، بمان دلیل سرودن

بمان امید شکفتن

که گر تو بمانی

دوباره خواهم ماند ، دوباره خواهم خواند

برای باور فردا ، شبانه خواهم راند

بمان که من به شوق بودن با تو

به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد

بمان که گر تو بمانی

 

 

امید خواهد ماند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/10ساعت 12:48 PM  توسط فاطمه  | 

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود


با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی


و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه در تاریکی  نداشتند


و...
و من همچون غربت زده ای در آغوش بی کران دریای بی کسی


به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد


وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید


بانوی دریای من...

http://edelys.e.d.pic.centerblog.net/vfkg8i7l.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/27ساعت 5:15 PM  توسط سامان  | 

بخوان وقدری تامل کن

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

 

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

 

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

 

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

 

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

 

------------------------------------------------------------------------

نکاتی برای تو !!!!!

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می خواهید بدانید؟"

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

 وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

 هرگز پیش از سخنرانی غذای سنگین نخور.

 راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " 

   هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی

خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

 چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در حمام آواز بخوان.

در روز تولدت درختی بکار.

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند

ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

شیر کم چرب بنوش.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/24ساعت 2:0 PM  توسط فاطمه  | 

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

 

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

 

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

 

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

 

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

 

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

سلام به همه،

 این شعرو یه جایی دیدم خوشم امد گفتم بذارم که بچه هام بخونن .

 

راستی آقای کوزه گر اومدم که بمونم ، کلی خوش اومدم .

اگه شماهم خواستید میتونید بیاید ولی اول باید اجازه بگیرید ،یادتون نره  .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 4:6 PM  توسط سامان  | 


اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ،

 

‌ دلگیر مباش که نه تو گنهکاری نه او او دلش برای پذیرش

 

مهربانی تنگ است‌،

 

 گناه از او نیست،‌

 

 تو هم با تمام مهربانیت زیباترین معصوم دنیایی،

 

پس خود را گنهکار نبین.


 
من عیسی نامی میشناسم ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها

 

 یکی سپاسش گفت.

 

من خدایی می شناسم ابر رحمتش به عمر زمین و زمان باریده‌،

 

یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر می گویند.

 


پس چرا می پنداری بهتر از آنچه عیسی و خدای عیسی را

 

سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند؟



پس از ناسپاسی‌شان نرنج، اما برای شادی دلشان بکوش؛

 

که با مهربانی روح تو آرام می گیرد.‌

 

تو با مهرت بال و پر می گیری.‌ خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد.


"دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند".

 

  تو به پاس زیبایی عشق، عشق بورز.

عکس سیاه و سفید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/17ساعت 9:42 AM  توسط سامان  | 

                                          

                                     سلاااااااااااااااااا م

                  من از هفته پیش عضو این وبلاگم ولیییییییی

                  میخوام امروز اولین پستمو بزارم

                 امیدوارم منو هم تو جمع گرمتون قبول کنین

                 امیدوارم با اومدن من این وبلاگ از اینی که 

                  هست قشنگ تر بشه

                 هر چند می دونم که میشه

                 پس به قول فریدون زندی اومدم خوش اومدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/17ساعت 8:48 AM  توسط سامان  | 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 
To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/15ساعت 11:43 AM  توسط فاطمه  | 

جهان بدون رویا میمیرد.

یوسف‌ عزیز! برای‌ ما خوابی‌ ببین‌ که‌ جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد.

 یوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمی‌بینیم.

 

 خواب‌های‌ ما پر از گاوهای‌ لاغر است‌ و خوشه‌های‌ خشک.

 

 پر از مردمانی‌ که‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ می‌خورند...


یوسف! ما تعبیر خواب‌هایمان‌ را نمی‌دانیم. ما چیزی‌ نمی‌کاریم.

 

 و فردا که‌ برادرانمان‌ برگردند ماییم‌ و شرمساری‌

 

 و دست‌های‌ خالی ماییم‌ قحط‌ سال‌ وفاداری.


یوسف! تو نیستی‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهی.

 

ما می‌رویم‌ و در پس‌ هر گامی‌ چاهی‌ است. دنیا پر از دروغ‌

 

و پیرهن‌ پاره خون‌آلود است.


یوسف! قرن‌ هاست‌ که‌ به‌ چاه‌ افتادهایم‌ و سالیانی‌ست‌ که‌

 

کاروانیان‌ به بهایی‌ اندک‌ ما را خریده‌اند..


یوسف! به‌ ما بگو که‌ چگونه‌ عزیز شویم.


یوسف! دیری‌ست‌ که‌ زلیخا فریبمان‌ می‌دهد.

 

 دیری‌ست‌ که‌ پیرهنمان‌ را می‌درد و ما هرگز نگفته‌ایم.

 

 زندان‌ دوست‌ داشتنی‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ می‌خوانند.


یوسف! یعقوب‌ منتظر است. پیرهن‌ ما. اما بوی‌ عشق‌ نمی‌دهد.


یوسف! برای‌ ما خوابی‌ ببین. جهان‌ بدون‌ رویا می‌میرد.

 

 رویای‌ گاوهای‌ فربه‌ و خوشه‌های‌ سبز.


رویایِ‌ ستاره‌ای‌ که‌ سجده‌ می‌کند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 2:20 PM  توسط فاطمه  | 

این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا

انتشار پیدا کرد.

 

Interview with god

 

گفتگو با خدا


 

I dreamed I had an Interview with god

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

 

 

So you would like to Interview me? "God asked."

 

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟


 

 


If you have the time "I said"

 

گفتم : اگر وقت داشته باشید.

 

 

God smiled

 

خدا لبخند زد
 

 

My time is eternity

 

وقت من ابدی است.

 

 

What questions do you have in mind for me?

 

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟


 

What surprises you most about humankind?

 

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟


 

Go answered ….

 

خدا پاسخ داد ...

 

 

That they get bored with childhood.

 

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

 

 

They rush to grow up and then long to be children again.

 

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

 

 

That they lose their health to make money

 

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

 

 

And then lose their money to restore their health.

 

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

 

 

By thinking anxiously about the future. That

 

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.

 

 

They forget the present.

 

زمان حال فراموش شان می شود.

 

 

Such that they live in neither the present nor the future.

 

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.

 

 

That they live as if they will never die.

 

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.

 

 

And die as if they had never lived.

 

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

 

 

God's hand took mine and we were silent for a while.

 

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

 

 

And then I asked …

 

بعد پرسیدم ...

 

 

As the creator of people what are some of life's lessons you want

 

them to learn?

 

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد

 

بگیرند؟


 

God replied with a smile.

 

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.

 

 

To learn they cannot make anyone love them.

 

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

 

 

What they can do is let themselves be loved.

 

اما می توان محبوب دیگران شد.

 

 

learn that it is not good to compare themselves to others.

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

 

To learn that a rich person is not one who has the most.

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.

 

 

But is one who needs the least.

 

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد


 

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in

persons we love.

 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.

 

And it takes many years to heal them.

 

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

 

To learn to forgive by practicing forgiveness.

 

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرند.

 

 

To learn that there are persons who love them dearly.

 

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.

 

 

But simply do not know how to express or show their feelings.

 

اما نمی تواننداحساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

To learn that two people can look at the same thing and see it

 

differently.

 

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت

 

ببینند.

 

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.

 

They must forgive themselves.

 

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

And to learn that I am here.

 

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.

 

Always

همیشه
 

اثری از ریتا استریکلند!


+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 2:15 PM  توسط فاطمه  | 

                                     

                                     سلام

  از امروز یه نفر دیگه به جمع نویسنده های

 

  وبلاگ اضافه میشه امیدوارم با حضورگرمش

 

  این وبلاگو هم گرم کنه

 

  سامان عزیز خوش اومدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت 11:28 AM  توسط فاطمه  |